تبليغاتX
(¯`•¸·´¯) شقایق ماندگار (¯`•¸·´¯)
دنیوی فکر نکردن چقد قشنگه...

چهارشنبه رفتم باشگاه شنا با یکی از دخترای فامیلمون چون پسر دوستش مسابقه ی شنا داشت منم دعوت کرده بود من معمولا" با کسایی که نمیشناشم بیرون نمیرم حتی اگه شده همون یه نفری که میشناسم دعوتم کرده باشه(من معمولا" به خودم اینطور میگم بهتره توو یه جمع نباشی تا اینکه غریب باشی) این خانوم چون خودش شخصا"باهام توو تلفن صحبت کرده بودو گفت بیا منم گفتم انشاا...(بعد بهم گفت انشاا...واقعی!!گفتم اختیار دارید معلومه) منم چون درموردش  چیزایی شنیده بودم که متدین هستشو این چیزا راضی شدم خلاصه قرار شد دم خونشون بریم بعد از اونجا تا باشگاه رو پیاده بریم(درضم بگم ایشون بزرگتر از منن مثلا" یه ۲۵-۲۶ سالی میشن متعهل سه فرزند پسر دارن خدا حفظشون کنهراستی خودشم جانبازه) رسیدیم و بچه ها توو حیاط بازی میکردن که مادرشون اومد... از دوستم پرسید این فاطمه است؟دوستم گفت: آره بهم سلام کردو گفت واییییییی چقد این خشگله (گفتم بابا اختیار داریدقابل ندارم) گفت توو عکس یجور دیگه بود (مگه چه عکسی دیده بود!!!)گفتم چه عکسی!عکسم کجا بود!!کی نشون داد!!چرا!!هر جا میریم باید ازمون یه تعریفی کنن انگار میخوان شوهرمون بدن ) منم خجالت(انشاا... آدم همشه خوب باشه تا همه ازش تعریف کنن کسی که بدش نمیاد )بعد از در خونه دراومدیم که این پسر کوچیکش قهر کرد چون مبایلشو بهش نمیداد رفته بود پشت دیوار میگفت نمیام نمیام همه داشتن راضیش میکردن که نه جونم بیا منو مادرش ایستاده بودیم بهم گفت واییییییی نمیدونی از کی میخواسم ببینمت گفتم خواهش میکنم... همینطور که داشتیم راه میرفتیم واسم درمورد یکی صحبت میکرد تا رسیدیم باشگاه رفتیم توو قیافه ی من: ای داد بیداد اصلا" یادم رفته بود که احتمال داره پسرای بالای ۱۰ سالم باشن اونجا تا رفتم جا پیدا کردمو سر جام نشسم از خجالت آب شده بودم همینطور سرم پایین بودبه دوستم گفتم واییییی من گردنم درد گرفت انقد سرمو گرفتم پایین بهم گفت خب سرتو بیار بالا گفتم نمیشه خجالت میکشم گفت سرتو بیار بالا چیزی نیسدوستم سمت چپم نشسته بود این خانومه هم سمت راست من وسطشون بودم همینطور که نشسته بودیم اونم بهم گفت بابا نمیشه سرتو بیاری بالا منم گفتم واقعا" بعد از باباش و مادرش واسم گفت گفتم از همچین پدر مادری معلومه دختر گلی مثه شما...گفت خواهش میکنم ممنون از داییش واسم میگفت که جانبازه و این چیزا میگفت داییم میگه دستت خراب شه بزار بشه صورتت خراب شه بزار بشه این عزت نفس که نباید بزاری خراب شه همه ی این بدنت یروز میرن زیر خاک همش خراب میشه و از بین میره و کلی چیزای دیگه گفت... بعد گفت کاشکی میشد این داییمو ببینی من خودم خیلی دوسش دارم صورتش روشن و با اینکه سنش بالاس ولی همیشه دس به دعا داره...گفت یروز یکی که توو جنگ بود(یکی رو که میشناخت)پاش بدجور تیر خورده بود توو تختش شاکر خدا بود رفیقش بهش میگه تو که پات نمونده هنوزم خدارو شاکری؟گفت همینکه ۲تا چشم دارم که بعضیا ندارن و ۲تا دست که به طرف خدا بگیرم و هنوزم ۲ تا پا که بتونم باهاش راه برم خیلیه بعد بهم گفت من هرچی از خدا خواستم بهم داده هر چی خواستم ولی با تاخیر(یاد خودم افتادم) بعد گفت مثه خود تو چقد دوست داشتم ببینمت یروزی که امروز این سعادت گیرم اومد گفتم بابا ما همچین چیزی هم نیسیمااااا وایییییییی چقدم استرس داشت واس مسابقه ی پسرش...گفت نمیدونی این پسرم چقد مواظبشم حتی بعضی مادرا بهم میگن بزرگ شد خیلی مواظبش باشیااا نه که ماشاا...خیلی سفیده و موهاش بوره مثه مادرش بود بهم میگفت پسرم مثلا" چیزی توو مدرسه میشنوه اول میاد پیشم بهم میگه مامان مثلا" این جوکو شنیدم آیا درسته پیش دیگران تعریف کنم؟ اشکال نداره؟یا فلان حرفو شنیدم یعنی چی ؟زشته؟دیگه نگم؟(واقعا" این بچه ها هرچقدم مواظبشون باشی بازم توو مدرسه که نمیشه خدای نکرده با بچه های بد بیوفتنو ...)میگفت وقتی سرش حامله بودم واسش قرآن میخوندمو وقتی بدنیا اومد رو به قبله و باوضو بهش شیر میدادم گفتم ماشاا...واس همین خیلی فهمیدس و باهوشه یعنی وقتی باهاش صحبت کنی انگار نه انگار این پسره ۱۰ سالست ماشاا...هزار ماشاا...(البته من باهاش صحبت نکردم مامانش و دوستم میگفتن)بعد گفت باباش چقد بهش میرسه بیچاره باباهه هم استرس داشت گفت خیلی مواظبشه و...گفتم آره باباها معمولا" رو بچه ی اولشون خیلی حساسنو بدجور دوسش دارن اونم دیگه پسر باشه رفیق فابریک میشنگفتم دقیقا" مثه بابامو داداش بزرگم اینا وقتی پیش همن انقد صمیمیین ماشاا...که شاید کسی فکر نکنه پدرو پسرندیگه هنوز مسابقه بود نتونسن توو همون یه روز همشو تموم کنن...

راستی بچه ها یه سری هاتون وبلاگتونو بستین بدون خدافظی چرا!!!کجا رفتین؟

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت11:6 AMتوسط فاطمه |
میلاد حضرت علی (ع) و روز پدر...

به به ببین امروز چه روزیه بله بله میلاد حضرت علی (ع) و روز پدر...روز تولد حضرت علی(ع) تنها روز پدر نیست روز بزرگداشت مقام مردانگی و انسانیته و اون گنجی یه که هر کسی نمی تونه دارای اون باشه... پدر من كه هدیه نمیخواد (البته من واسش میگیرم) ولی همینكه قدر زحمتی كه می كشه بدونیم براش خیلیه و منم به پاس زحماتش دست و پیشونیشو می بوسم... 

پدر جان ، باش و با بودنت باعث بودن من باش. روزت مبارک...  از صميم قلب دوستت دارم...

اسوه تقـوی علی و مظــهر ایمــان علی

عـزت آل پیمـــبر ، عاشــــق جانـان علی

منشــاء جـود و سخاوت ، موج دریای وفا

لعل رخشـــان ولایت ،گوهــر تـابـان علی

منبع مهــر ومحبت ، صــاحب لطف و کرم

افتـــخار شیـعیان و آیت الـرحمــــان علی

میلاد نور بر شما مبارک...



در میـــان کعـبه جـان ، پـرتـو حق جلــوه گر شــد

فاطمه بنت اســد هم ، صــاحب زیبـا پسر شــد

کعبه آن شب ، غـرقـه در نـور دل افـروز خـدا بـود

آسمان کعبه گویی ، مظــهر صــدها گهـــر شــد

عطــر جـانبخش بهشـتی در فضــای کعبه پیچید

تا کـه میـــلاد ســعید مـرتضی فخــر بشــر شــد

مـژده میـــلاد مـولا ، می کنــــد از غم رهـــــــایم

زین بشارت کام امّت ، مملو از شهد و شکر شـد...

  آن شهنشاهی که بحر لا فتی را گوهر است

شحنه دشت نجف شاه ولایت، حیدر است

ذات پاک مرتضی را با کسی نسبت مکن

زانکه این آب حیات از چشمه سار دیگر است

معنی قول علی بابها آسان مدان

کاین سخن را صدجهان معنی به هر باکی در است

سرسبحانی که پنهانست در نادعلی

هم به معنی مظهرش او هم به معنی مظهر است...

من باعث فریادتم

حافظ اسم پاکنم

همیشه در کنارتم

عشق من پدر من

همیشه در رویای من

اخ که چقدر سخته برام

بدون تو فردای من...

ای تو کعبه را نگین، یا امیر المؤمنین
ای تو خلقت را پدر، وی خلائق را امین
کن نظر از روی لطف، به تمام پدران
روز سیزده رجب، ای امیر مؤمنان...

تقديم به پدر حقيقيمان، امام زمان-ارواحُنا فِداه:

 

اي سفر کرده ي موعود بيا ... که دلم در پي تو دربه در است

جان ناقابل اين چشم به راه ... برگ سبزي به تو، روز پدر است...



ميلاد مظهر علم و عزت و عدالت و سخاوت و شجاعت،

اسد الله الغالب، علي بن ابيطالب رو
به همه ی شما
دوستان عزیز تبریک عرض میکنم و فرا رسیدن روز پدر را خدمت همه ی پدرای گل دنیا تبریک عرض میکنم انشاا... همیشه سایشون بالا سر بچه هاشون باشه...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت3:22 AMتوسط فاطمه |